انرژی هسته ای ، حق مسلم ماست یا می تواند حق مسلم ما باشد. با تامل بر چرایی این که حقانیت ما
در دارا بودن انرژی هسته ای در جامعه بین الملل زیر سوال رفته است ، به راحتی می توان به
مقصود ، در جواب بالا رسید .
آیا باید باور کنیم که تمامی گروه ها و تفکرات حزبی ( چپ و راست )این حق را به جمهوری اسلامی
با تمامی نماد های عینی اش می دهند یا نه ؟ یا شاید زمان و مکان را مناسب برای کتمان این حق نمی
بینند ، یا شاید همگان منتظر لغزشی در رفتار جمهوری اسلامی هستند ؟
شاید تلطیف رفتاری یا سازشی و یا به قول رئیس جمهور محبوب بده بستونی ، پاشنه آشیل این رفتار
ها باشد . یاد سرگذشت مظفر بقایی افتادم ، کسی که مصدق را در زمان رویداد ملی کردن صنعت نفت
خائن به مملکت می دانست و کنار گذاشتن حق انگلیسی ها را به نفع مملکت که هیچ ، در تضاد با آن
می دید و این نظر را تبلیغ و بر آن پای می فشرد . دیر زمانی نگذشت که دولت مصدق ساقط شد و
آن زمان بود که مظفرابراز خرسندی خود را از ملی شدن صنعت نفت بیان کرد و این شادمانی را نیز
برای مصدق باز گفت . بحث مقایسه این و آن ندارم که مبنای مقایسه جای تامل دارد . با این پیش زمینه
آیا نمیتوان گروه های مخالف و مختلف را نوعی مظفر دانست که بر خلاف او در ظاهر بر کوس
ناسازگاری با مواضع جمهوری اسلامی نمی کوبند ولی در خفا منتظر همان لغزش هستند .
قطع نامه – انگلیس – هولاکاست – اسرائیل – نابودی – امریکا
این ها واژه کلید هایی هستند که بسی جای تفکر و اندیشه دارند . در اینکه احمدی نژاد با گفتاری غیر
دیپلماتیک زمینه ساز صدور قطعنامه های بین المللی بوده است شکی نیست ولی جنبه های گوناگون را
نباید فراموش کرد . به نظر من صحبت از عوامل نفوذی و جاسوسی و ... همان توهم خود خواسته است
که در این 28 سال ناگزیر در گفتار ما جاری و ساری بوده است . توهم دشمن نافی در نبود دشمن نیست.
برای شناخت دشمن، باید ریشه های دشمنی را شناخت. طرح این سوال شاید جوابگو باشد ،
دشمن کیست ؟
کسی یا کشوری که به دنبال منافع غیر مشروع خود به هر مکانی سرک میکشد و در قالب های متفاوت
ظاهر می شود . اگر این دشمن را از زوایای گوناگون بنگریم شاید دزد شبانه و ترسناک منزلمان همان
دوست قدیمی یا فامیل امروزی باشد که بعد از دیدار به او خواهیم گفت : تویی ؟!
روسیه –
کلید واژه ی بعدی ما روسیه است. کشوری که به علت جمعیت زیاد در طول تاریخ به دنبال منافع بیشتر
کجا ها که سرک نکشیده است . مهم نیست این منافع را از دوست بگیرد یا دشمن ، مهم این است
که آن را بدست خواهد آورد . دوستی ایران و روسیه که از نظر تاریخی به دوره قاجار و بعد پهلوی
بر می گردد ریشه در سابقه تاریخی روسیه در اذهان ایرانیان دارد . پیشینه ای پاک که نه مانند
انگلیس براندازی حکومت داشته و نه همانند امریکا، کودتایی . کشوری که از نظرمن حتی خطرناک تر
از دشمن درجه ی یک ما،امریکاست. شاید برای ایرانیان قابل درک نباشد اگر در صورت حمله امریکا
به ایران توافق نامه استفاده از پایگاه های خود را با امریکا به امضا برساند ، ولی استفاده از منافع
دیگران کار این کشور کمونیستی است .
احمدی نژاد –
مهمترین و شاید شاه کلید این داستان که صد البته در اصل ماجرا قطعا نقشی ندارد کسی نیست جر احمدی
نژاد . شاید از بد اقبالی اوست که در میانه داستان ظهوری نا خواسته داشته است . مطمئنا او خود را در
تصوراتش قهرمان داستان خواهد دید که جای جای تاریخ ایران نام او را همچون مصدق با افتخار
خواهند آورد و یا حداقل محبوبیتی بیش از پیش در میان گروه های غیر اصلاح طلب کسب خواهد کرد .او
منتظر پایان خوش داستان است و می توان متصور بود که نیم نگاهی هم به پایان فصل حضور خود دارد
که تنها دو سال از آن باقی مانده. پایانی بدون ماجرا جویی او را قطعا سرمست واز خود بی خود خواهد
کرد و میتوان این انتظار را داشت که منتظر گافی بزرگ از طرف نفر بعدی باشد و نا گفته پیداست که
برای او فرقی ندارد این فرد ازائتلاف اصلاح طلبان باشد یاغیر اصلاح طلب .
امیدوارم به سرانجام لاک پشت بخت برگشته در داستان کتاب دوران ابتدایی لاک پشت و لک لک ها
گرفتار نیاید و با بلاهت خود و کم فکری دیگران سقوط را تجربه نکند . یکی از دوستان ، تمایلات و
اعتقادات مذهبی را زمینه ساز تصمیمات، وگفتار رئیس جمهور محبوب می دانست، وایا (مستاصل گونه)
به آن روزی که مجبور به گذاشتن مذهب در جیب بغل پالتو و گذر کردن از خرابه های تهران باشیم که
چه سخت تصویری است .
انرژی هسته ای حق مسلم ماست در صورتی که ایرانی برای ما باقی مانده باشد .
..................................................................................
گزارش تصویری از نمایشگاه هجرت در کرج که به معرفی علل اعتیاد می پردازد .
تا رستگاری همه دوستان
( به نام دی به آذر )
سلام به همه دوستان عزیز
دوستان … تبریک ، مژده ، مشتولوق
بورس ایران تعطیل شد…
تعجب نکنید ، به همین راحتی ، وضعیت به حدی است که تالار های بورس خالی از سهامداران شده و این افت شاخص ، باز به حدی است که ما در سالیان فعالیت بازار بورس فقط یک مورد مشابه داشته ایم و آن بین سال های 74 و 75 که با سقوط 33 درصدی همراه بود و حالا بعد از هشت سال ، بازار بورس سقوطی 28 در صدی را تجربه می کند . لازم به ذکر است سال پیش در همین زمان میانگین معاملات به رقم 45 میلیارد تومان رسیده بود و جالب است بدانید در حال حاضر ، تنها 6 میلیارد تومان می باشد (یعنی یک هشتم ) .
حسین خزعلی وضعیت بورس را بسیار بد توصیف کرد و در پاسخ به خبرنگار شرق گفت : حجم معاملات روز به روز پایین تر هم می آید . و با دانستن این حجم واقعی (کل خرید و فروش سهام روزانه بین 200 تا 300 میلیون یعنی پول خرید یک خانه در جهانشهر است ) فهم عمق فاجعه زیاد سخت نیست .
با این اوصاف سئول من از رئیس جمهوری محترم این است …
شما با شعار « آوردن پول نفت سر سفره مردم » دهان رای دهندگان را آب انداختید . شما به جوانان وعده کار و مسکن دادید و آنان را غرق در رویا کردید . اگر اشتباه می گویم بگویید …
از شما بیش از این نمی خواهند ، حتی از شما طلب آزادی هم ندارند …
آیا شما با انتقاد به صنعت اتومبیل سازی و خدشه دار کردن سهام آنها قصد رسیدن به این مهم را داشتید ؟!
یا با له کردن نظام بانکی کشور ، در مسیر فراهم نمودن کار و سرمایه برای جوانان بودید ؟!
یا با محدود کردن واردات کالا از کره جنوبی و انگلیس برای بازار تقریبا راکد لوازم صوتی و تصویری در سر برنامه های اشتغال زایی را داشتید ؟!
فکر نمیکنید چنین رفتاری نوعی بی اعتمادی و سلب اطمینان در بخش اقتصادی ، بازرگانی و صنعت ایجاد کرد .شما فکر نمیکنید با این اعمال باعث پایین آمدن اشتیاق مردم برای سپرده گذاری در بانکها شدید .شما فکر نمیکنید با محو یک کشور از این کره خاکی که به نظر من انسانیت را زیر چکمه های سربازانش له کرده هیچ درآمد ارزی برای کشور در بر نخواهد داشت. شما فکر نمیکنید با تحرکات انجام شده در مسائل هسته ای کشور راهی ناکجا آباد خواهیم شد . شما فکر نمیکنید با طرد شدن کشور از جامعه جهانی این جوانان چه خواهند کرد و آیا در این صورت آینده ای برای آنها قابل تصور خواهد بود . امیدوارم جوابی داشته باشید ؟
من از طرف خودم که یکی از این جوانان هستم از شما خواستار جوابم ...
یادتان نرود شما در کوران انتخابات به رای دهندگان قول دادید هر 45 روز جوابیه ای کامل از فعالیتهای همکارانتان داشته باشید اما تا آن جا که من اطلاع دارم شما در جواب یکی از خبرنگاران اذغان کرده بودید که دولت من نیازی به سخنگو ندارد !!! امید وارم اشتباه شنیده باشم ...
رستگار شوید ...
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود . انگار همین دیروز بود. محمد خاتمی، مردی با بیست و دو میلیون رای در کوله و هزاران هزار امید در برابر، با دانشجویان سخن می گفت. دانشگاه یک پارچه شور بود و امید. هر چه خاتمی می گفت، می بلعیدند بچه ها. سوت، کف، شادی و همه چیزهایی که گویی می رفت تا ازخاطره انسانی ما حذف شود، به زور. و یک آن خاتمی، خطاب به جوانان گفت: بیاید دست هایمان را بلند و دعا کنیم. بچه ها ، گوش شدند یک جا. دستانی که به هم کوبیده می شد به شادی ، آرام به کنار هم لغزید ، و در فضایی سخت ملکوتی ، هزاران دست ، به دعا به سوی آسمان خدا گشوده شد. صدای بال زدن فرشتگان را می شنیدیم، در دانشگاه وباز همین دیروز بود. محمد خاتمی، در دانشگاه سخن می گفت . شاید همان حرف ها را. حرف هایی که اما تکرار، جانشان گرفته بود. این بار دستی در کار نبود که به سوی خدا برود. تنها صدا بود. بچه ها هو می کردند، اعتراض می کردند، فریاد می زدند، و کسانی آن سوتر بچه ها را نه از سر مهر، که به کین می نواختند . صدای شکستن خاتمی را می شنیدیم در دانشگاه هم با اولی گریستیم، هم با دومی . گریه اول به امید آمیخته بود، و گریه دوم، بر مزارامید. چه تفاوت دردناکی. و این هشت سال، همه بدینسان گذشت . سال 76 . سال انقلاب اصلاحات . زن و مرد و پیر و جوان . همه می خواستند رای بدهند. در اتاق مادر، 16 پوستر خاتمی از در و دیوار آویزان بود. اول بار بود که "می خواست" رای بدهد. رای دادن های پیشین اش، به اصرار ما بود. مهر سیدخندان بر دلش افتاده بود.اما دایی پیر، رای نمی داد. و استدلالش اینکه:" چه فرقی میکند چه کسی رای بیاورد خاتمی یا ناطق نوری یا ری شهری . ساده اید شما ها . جواب های ما هم انگار نخ نما شده بود. خیلی که می گفتیم، او سکوت می کرد و می گفت: خواهیم دید کار به جایی نمی برد . خاتمی آمد. ما بال گرفتیم. گفتیم، شنیدیم . روزنامه خریدیم. یکی دو تا که نبود. ماموران کمیته که ریختند به خانه همسایه، سینه سپر کردیم و گفتیم : کارت شناسایی . حکم . همسایه با آرنج می زد به پهلوی ما که : این قلنبه سلنبه ها چیست. و ما از حق سخن می گفتیم، از قانون. حتی می خواستیم به پلیس تلفن بزنیم که مانع مزاحمت آن لباس شخصی ها بشوند. همسایه ما را دور کرد، و خودش یک جوری با آنها کنار آمد. بعدها گفت: شما هم باورتان شد بعضی حرف ها را ! ما باورمان شده بود. چشم هم داشتیم ، می دیدیم . همه از قانون گرایی سخن می گفتند. در ادارات، رفتارها تغییر کرده بود. در دانشگاه ها، شاگرد و معلم، عرصه های گسترده تری از تفکر نو را در می نوردیدند. جامعه زنده شده بود، جان گرفته بود ، حتی وزارت اطلاعات ، از خود انتقاد می کرد ، نویسندگان، اگرچه هنوز با احتیاط بدین سو و آن سو می رفتند، اما قفل های خانه شان را باز کرده بودند . هنرمندان، اگرچه می ترسیدند که مبادا زیاد بگویند و تند، اما سگ کشی راه انداخته بودند، و جوانان آفتاب ، فریدون مشیری را گرامی می داشتند،.. . ما دیگر به دایی جان کاری نداشتیم . او هم به ما کاری نداشت ، سرش گرم روزنامه خوانی بود . جهان از ما سخن می گفت. ما از گفت و گوی تمدن ها می گفتیم، و مهم ترین دعوا اینکه چه کسی اول بحث گفت و گوی تمدن هارا مطرح کرد. ما شانه بالا می انداختیم : چه اهمیتی داشت که چه کسی اول گفته، مهم این بود که داشتیم تار گفت و گو را می بافتیم. درست همان روز . از جامعه مدنی سخن می گفتیم . و رئیس جمهور، از پنجره ای که به همت مردم گشوده شده بود، انوار آفتاب را به پستوهایی میهمان می کرد، که آزادی در آنها پنهان شده بود. کلام به دهان هایی راه می یافت که پیش از آن بوییده شده بودند، به گفتن آزادی . روزهای خوشی بود. ما خاتمی را دوست داشتیم. باورش کرده بودیم . بهار، اما عمر کوتاهی داشت. کوی دانشگاه، سکوت رئیس جمهور، بستن روزنامه ها، سکوت رئیس جمهور . دستگیری ها، سکوت رئیس جمهور. قانون شکنی ها، سکوت رئیس جمهور . بی پناهی ها، سکوت رئیس جمهور. پیش آمدن قانون شکنان ، پس رفتن رئیس جمهور. و عاقبت : دیگر نمی شناختیم آن سید خندان را. و حالا دایی جان که چند سالی هم پیرتر شده بود و روزنامه ای هم نداشت برای خواندن، به حرف آمده بود دوباره اما معلوم بود دلش سوخته به حال ما. به نرمی می گفت : این بنده خدا، نمی تواند معجزه کند که . توقع شما زیاد بود . اودر نقطه آخر، انتخابی ندارد. نمی توانید از آن بیشتر بخواهید، او نمی تواند کس دیگری باشد. ما هم هنوز چیزهایی می گفتیم . از نهادینه شدن برخی مفاهیم. از تعمیق مبارزه فساد اجتماعی . از بالا رفتن سطح آگاهی سیاسی . از گفتمان نو. از صبوری و از"تساهل" یک رئیس دولت ـ تازه بود در تاریخ ما ـ که می خواست حق و مسئولیت را در برابر هم بنهاد، اما باز پستوهایمان را می ساختیم. باز، دهان را زندان آزادی می کردیم. دیگر از جوانان کم سن و تسبیح به دست که شب ها، سر به درون خانه ها و ماشین هامان می کشیدند، نه کارت می خواستیم، نه حکم . به احضارهای تلفنی، تن می دادیم، در برابر قاضی نمای شهر، خون دل می خوردیم، و دیگر نمی گفتیم: چرا؟ خیلی که می گفتیم، جواب مان ... . باز باید "اعتراف" می کردیم . تیر خلاص، انتخابات بود. رئیس جمهور ما که بلبل شهر بود، دچار لکنت شده بود. به"تقلب" می گفت"بداخلاقی". آنکه پنجره ها را گشوده بود، به دست و دلبازی، آنکه گفته بود عدالت هم بدون آزادی، عدالت نیست، آنکه می دانست شهر پر از زندان است، و می دانست که گنجی ، ذره ذره می میرد، حالا می گفت: خود این آقا! باید آزادی مشروط بخواهد. دیگر لبخندهایش، رنگ لبخند نداشت. دیگر کلامش، عین رهایی نبود. دیگر ... . دیگر رئیس جمهور ما نبود. دیگر از ما نبود. دایی پیر، روز انتخابات که آخرین امید خود را از دست داده یافت رو به آسمان دق کرد و مرد .زیر این طاق کبود / یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود / که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس / شب و روزش بی نفس
همه ی آرزوش / پر کشیدن بود بس
تا یه روز یه شاپرک / نگاهشو گوشه ای دوخت
چشمش افتاد به قفس / دل اون بد جوری سوخت
زود پرید روی درخت / تو قفس سرک کشید
توی چشم مرغ اسیر / غم دل تنگی رو دید
دیگه طاقت نیوورد / رفت توی قفس نشست
تا که از حرف های مرغ / شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالا ها سوار ابرا بشیم
یه دفعه مرغ اسیر / نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت / وقتی اشک اونو دید
با خودش عهدی بست / نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس / رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد / میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد / سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ / مرد و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت / دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون / تا که دق کردِ شُو مُرد
دقایقی پیش مراسم بود . مراسمی که سر آغاز تحولات چهار سال آینده کشور است .
مرد رفت . چه خوشحال بود . این شادمانی نشات گرفته از کجاست نمی دانم ؟
ای مرد چه خوش آمدی چه خوش خاطره باقی گذاشتی افتخاری بود برای ما هواداری از تو .
نگه دارت باد پروردگاری که سپاس از آن اوست .
از مراسم چه بگویم . ناراحت کننده ترین مراسمی بود که در تمامی این سالها دیده بودم .
نکاتی که این مراسم برای گفتن داشت در چند نکته می توان خلاصه کرد :
در این مراسم حرف از عدالت به میان بود و این برای سرکوب تمامی بی عدالتی ها
بارها تکرار شد .حرف از جمع کردن بساط تبعیض و اختلافات درون کشوری و
اجتماعی و طبقاتی و ... از تکرار مکررات بود . برآورده کردن این محق ها برقراری
مورد اول را میطلبد و این امر شدنیست (نقل قول) . حرف از نگاه ویژه به اقشار
محروم فراوان گفته شد و با درج نقل قول اینکه رسیدن به این مهم با تلاش و
همیاری مسئولین نظام شدنیست و حتمی . میتوان گفت در بقیه موارد حرف از
ایجاد و بازگرداندن اسلام ناب محمدی به میان آمد . تمامی این موارد نیاز و خواسته
اکثر گروه ها و تشکل هاست و رسیدن به آن آرمان و آرزوی همه . از نظر نگارنده
چگونگی رسیدن به این اهداف تماماْ یک راه دارد و آن عدالت ... . دوستانمان در
جبهه مقابل میبایست تعریف کلی خود در معقوله عدالت را بیان کنند و بعد ... .
در حاشیه این مراسم اتفاقاتی افتاد که سوالاتی را برای من مطرح کرد که از شما
دوستان خواهش میکنم اگر جوابی یافتید برایم پیام خود را بگذارید .
ممنون . با خشنودی پروردگار
۱- دوران بوسیدن دست تا کی ادامه دارد ؟
۲- در تشکر از نهاد ها اولویت با کدام نهاد است ؟ به ترتیب اولویت بندی شده سپاه و بسیج و نیروی انتظامی!!!
۳- فرق بین حماقت و تلاش برای نشان دادن همنوع دوستی در چیست ؟ (بدون بادیگارد پریدن در میان جمعیت )
۴ - در آخر عدالت ...؟
سوال من ... ؟؟؟ 