برای کسانی که عشق را درک می کنند
می فهمند
و در آخر آن را لمس کرده اند
عشق نیرومندترین و خشنودترین احساس ممکن است . با عشق می توانید اهداف زیبای خود را در پیش گرفته و خواسته ها و تجربه هایتان را با دیگران شریک شوید . با عشق می توانید زندگیتان را با دیگری شریک شوید . با عشق می توانید خود باشید در کنار او که همواره پشتیبان شماست . با عشق می توانید زرف ترین احساسات خود را بیان کنید برای او که شما را درک می کند . با عشق می توانید حس کنید گرما و سرما الطاف را . یکی بودن به دور از تنهایی را . کامل بودن را . ولی برای عشقی موفق داشتن باید به همدیگر و به عشق پایبند بوده و از دل و جان حس کنید و بکوشید برای این که پیمان عشق پایدار بماند . باید به خود ایمان داشته باشید و خود را درک کنید پیش از آن از دیگران بخواهید به شما ایمان آورده و درکتان کنند . باید همواره با خود و معشوق صادق باشید و هیچ احساسی را ناگفته نگذارید . باید یکدیگر را آن گونه که هستید بپذیرید و در تغییر هم نکوشید اما در کنار این باید به خاطر کسی که دوستش دارید رفتارهای ... را کنار بگذارید . باید آزاد باشید و پیشرفت کنید و در کنار آن زندگی تان را با دیگری شریک شوید . ولی نه آن گونه که زندگی تان در وجود دیگری خلاصه شود باید اصول و اخلاقیات خود را دنبال کنید و نه آن باشید که جامعه از شما می خواهد . باید زن و مرد را برابر بدانید و دیگری به هیچ وجه کوچک نشمارید . اگر در پی عشق پایدار هستید باید همواره در کنار هم باشید و نه الزاماً در کارهایتان . باید به یکدیگر و عشقتان افتخار کنید و از آشکار ساختن زرفای احساسات خود شرمی نداشته باشید . باید قدرتک تک روزهای کنار هم بودن را بدانید و بی دلیل به یکدیگر و یا عشق همدیگر دلسرد نشوید . باید بدانید زندگی بر سه اصل پایدار است امید و صبر و گذشت . باید این سه اصل در زندگی شما به صورت حقیقی رعایت شود تا کاخ عشق شما هرگز فرو نریزد . باید هر روز مدتی را به گفتگو با یکدیگر سپری کنید و آن چنان دل به کارهای روزمره زندگی ندهید که در کنار هم توانی برایتان نمانده باشد . باید روحیات و احساسات هم را درک کنید و یکدیگر را آگاهانه نیازارید ولی اگر زمانی ناکامی ها را بر سر یکدیگر خالی کردید باید بدانید که قصدی در کار نیست . باید اغلب در کنار هم پر احساس و پر شور باشید و از الگوهای کسل کننده دوری جوید . باید همواره در کنار هم شاد و پر هیجان باشید و از تجربه های نو نهراسید . باید همواره در راه عشق و ارتباط عاشقان بکوشید و ارزش آن را بدانید و به خاطر آورید بدون آن چگونه احساسی خواهید داشت . باید بودن یا نبودن عشقتان با هم فرق کند . همواره سعی کنید به یک اندازه به یکدیگر عشق بورزید و همدیگر را دوست بدارید ( در صورت یک اندازه نبودن یکی مجنون و دیگری مغرور خواهد شد . نقل از شیوا ) . عشق نیرومند تری و خشنود تیرن احساس ممکن است . اگر پایبند به عشق زندگی کنید در هنگام بیداری در دل رویایی ناب زندگی خواهید کرد . این یک رویا و یا آرمان نیست عاشق بودن و دوست داشتن را خودمان سخت و ناممکن کرده ایم .
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود . انگار همین دیروز بود. محمد خاتمی، مردی با بیست و دو میلیون رای در کوله و هزاران هزار امید در برابر، با دانشجویان سخن می گفت. دانشگاه یک پارچه شور بود و امید. هر چه خاتمی می گفت، می بلعیدند بچه ها. سوت، کف، شادی و همه چیزهایی که گویی می رفت تا ازخاطره انسانی ما حذف شود، به زور. و یک آن خاتمی، خطاب به جوانان گفت: بیاید دست هایمان را بلند و دعا کنیم. بچه ها ، گوش شدند یک جا. دستانی که به هم کوبیده می شد به شادی ، آرام به کنار هم لغزید ، و در فضایی سخت ملکوتی ، هزاران دست ، به دعا به سوی آسمان خدا گشوده شد. صدای بال زدن فرشتگان را می شنیدیم، در دانشگاه وباز همین دیروز بود. محمد خاتمی، در دانشگاه سخن می گفت . شاید همان حرف ها را. حرف هایی که اما تکرار، جانشان گرفته بود. این بار دستی در کار نبود که به سوی خدا برود. تنها صدا بود. بچه ها هو می کردند، اعتراض می کردند، فریاد می زدند، و کسانی آن سوتر بچه ها را نه از سر مهر، که به کین می نواختند . صدای شکستن خاتمی را می شنیدیم در دانشگاه هم با اولی گریستیم، هم با دومی . گریه اول به امید آمیخته بود، و گریه دوم، بر مزارامید. چه تفاوت دردناکی. و این هشت سال، همه بدینسان گذشت . سال 76 . سال انقلاب اصلاحات . زن و مرد و پیر و جوان . همه می خواستند رای بدهند. در اتاق مادر، 16 پوستر خاتمی از در و دیوار آویزان بود. اول بار بود که "می خواست" رای بدهد. رای دادن های پیشین اش، به اصرار ما بود. مهر سیدخندان بر دلش افتاده بود.اما دایی پیر، رای نمی داد. و استدلالش اینکه:" چه فرقی میکند چه کسی رای بیاورد خاتمی یا ناطق نوری یا ری شهری . ساده اید شما ها . جواب های ما هم انگار نخ نما شده بود. خیلی که می گفتیم، او سکوت می کرد و می گفت: خواهیم دید کار به جایی نمی برد . خاتمی آمد. ما بال گرفتیم. گفتیم، شنیدیم . روزنامه خریدیم. یکی دو تا که نبود. ماموران کمیته که ریختند به خانه همسایه، سینه سپر کردیم و گفتیم : کارت شناسایی . حکم . همسایه با آرنج می زد به پهلوی ما که : این قلنبه سلنبه ها چیست. و ما از حق سخن می گفتیم، از قانون. حتی می خواستیم به پلیس تلفن بزنیم که مانع مزاحمت آن لباس شخصی ها بشوند. همسایه ما را دور کرد، و خودش یک جوری با آنها کنار آمد. بعدها گفت: شما هم باورتان شد بعضی حرف ها را ! ما باورمان شده بود. چشم هم داشتیم ، می دیدیم . همه از قانون گرایی سخن می گفتند. در ادارات، رفتارها تغییر کرده بود. در دانشگاه ها، شاگرد و معلم، عرصه های گسترده تری از تفکر نو را در می نوردیدند. جامعه زنده شده بود، جان گرفته بود ، حتی وزارت اطلاعات ، از خود انتقاد می کرد ، نویسندگان، اگرچه هنوز با احتیاط بدین سو و آن سو می رفتند، اما قفل های خانه شان را باز کرده بودند . هنرمندان، اگرچه می ترسیدند که مبادا زیاد بگویند و تند، اما سگ کشی راه انداخته بودند، و جوانان آفتاب ، فریدون مشیری را گرامی می داشتند،.. . ما دیگر به دایی جان کاری نداشتیم . او هم به ما کاری نداشت ، سرش گرم روزنامه خوانی بود . جهان از ما سخن می گفت. ما از گفت و گوی تمدن ها می گفتیم، و مهم ترین دعوا اینکه چه کسی اول بحث گفت و گوی تمدن هارا مطرح کرد. ما شانه بالا می انداختیم : چه اهمیتی داشت که چه کسی اول گفته، مهم این بود که داشتیم تار گفت و گو را می بافتیم. درست همان روز . از جامعه مدنی سخن می گفتیم . و رئیس جمهور، از پنجره ای که به همت مردم گشوده شده بود، انوار آفتاب را به پستوهایی میهمان می کرد، که آزادی در آنها پنهان شده بود. کلام به دهان هایی راه می یافت که پیش از آن بوییده شده بودند، به گفتن آزادی . روزهای خوشی بود. ما خاتمی را دوست داشتیم. باورش کرده بودیم . بهار، اما عمر کوتاهی داشت. کوی دانشگاه، سکوت رئیس جمهور، بستن روزنامه ها، سکوت رئیس جمهور . دستگیری ها، سکوت رئیس جمهور. قانون شکنی ها، سکوت رئیس جمهور . بی پناهی ها، سکوت رئیس جمهور. پیش آمدن قانون شکنان ، پس رفتن رئیس جمهور. و عاقبت : دیگر نمی شناختیم آن سید خندان را. و حالا دایی جان که چند سالی هم پیرتر شده بود و روزنامه ای هم نداشت برای خواندن، به حرف آمده بود دوباره اما معلوم بود دلش سوخته به حال ما. به نرمی می گفت : این بنده خدا، نمی تواند معجزه کند که . توقع شما زیاد بود . اودر نقطه آخر، انتخابی ندارد. نمی توانید از آن بیشتر بخواهید، او نمی تواند کس دیگری باشد. ما هم هنوز چیزهایی می گفتیم . از نهادینه شدن برخی مفاهیم. از تعمیق مبارزه فساد اجتماعی . از بالا رفتن سطح آگاهی سیاسی . از گفتمان نو. از صبوری و از"تساهل" یک رئیس دولت ـ تازه بود در تاریخ ما ـ که می خواست حق و مسئولیت را در برابر هم بنهاد، اما باز پستوهایمان را می ساختیم. باز، دهان را زندان آزادی می کردیم. دیگر از جوانان کم سن و تسبیح به دست که شب ها، سر به درون خانه ها و ماشین هامان می کشیدند، نه کارت می خواستیم، نه حکم . به احضارهای تلفنی، تن می دادیم، در برابر قاضی نمای شهر، خون دل می خوردیم، و دیگر نمی گفتیم: چرا؟ خیلی که می گفتیم، جواب مان ... . باز باید "اعتراف" می کردیم . تیر خلاص، انتخابات بود. رئیس جمهور ما که بلبل شهر بود، دچار لکنت شده بود. به"تقلب" می گفت"بداخلاقی". آنکه پنجره ها را گشوده بود، به دست و دلبازی، آنکه گفته بود عدالت هم بدون آزادی، عدالت نیست، آنکه می دانست شهر پر از زندان است، و می دانست که گنجی ، ذره ذره می میرد، حالا می گفت: خود این آقا! باید آزادی مشروط بخواهد. دیگر لبخندهایش، رنگ لبخند نداشت. دیگر کلامش، عین رهایی نبود. دیگر ... . دیگر رئیس جمهور ما نبود. دیگر از ما نبود. دایی پیر، روز انتخابات که آخرین امید خود را از دست داده یافت رو به آسمان دق کرد و مرد .زیر این طاق کبود / یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود / که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس / شب و روزش بی نفس
همه ی آرزوش / پر کشیدن بود بس
تا یه روز یه شاپرک / نگاهشو گوشه ای دوخت
چشمش افتاد به قفس / دل اون بد جوری سوخت
زود پرید روی درخت / تو قفس سرک کشید
توی چشم مرغ اسیر / غم دل تنگی رو دید
دیگه طاقت نیوورد / رفت توی قفس نشست
تا که از حرف های مرغ / شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالا ها سوار ابرا بشیم
یه دفعه مرغ اسیر / نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت / وقتی اشک اونو دید
با خودش عهدی بست / نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس / رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد / میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد / سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ / مرد و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت / دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون / تا که دق کردِ شُو مُرد
دقایقی پیش مراسم بود . مراسمی که سر آغاز تحولات چهار سال آینده کشور است .
مرد رفت . چه خوشحال بود . این شادمانی نشات گرفته از کجاست نمی دانم ؟
ای مرد چه خوش آمدی چه خوش خاطره باقی گذاشتی افتخاری بود برای ما هواداری از تو .
نگه دارت باد پروردگاری که سپاس از آن اوست .
از مراسم چه بگویم . ناراحت کننده ترین مراسمی بود که در تمامی این سالها دیده بودم .
نکاتی که این مراسم برای گفتن داشت در چند نکته می توان خلاصه کرد :
در این مراسم حرف از عدالت به میان بود و این برای سرکوب تمامی بی عدالتی ها
بارها تکرار شد .حرف از جمع کردن بساط تبعیض و اختلافات درون کشوری و
اجتماعی و طبقاتی و ... از تکرار مکررات بود . برآورده کردن این محق ها برقراری
مورد اول را میطلبد و این امر شدنیست (نقل قول) . حرف از نگاه ویژه به اقشار
محروم فراوان گفته شد و با درج نقل قول اینکه رسیدن به این مهم با تلاش و
همیاری مسئولین نظام شدنیست و حتمی . میتوان گفت در بقیه موارد حرف از
ایجاد و بازگرداندن اسلام ناب محمدی به میان آمد . تمامی این موارد نیاز و خواسته
اکثر گروه ها و تشکل هاست و رسیدن به آن آرمان و آرزوی همه . از نظر نگارنده
چگونگی رسیدن به این اهداف تماماْ یک راه دارد و آن عدالت ... . دوستانمان در
جبهه مقابل میبایست تعریف کلی خود در معقوله عدالت را بیان کنند و بعد ... .
در حاشیه این مراسم اتفاقاتی افتاد که سوالاتی را برای من مطرح کرد که از شما
دوستان خواهش میکنم اگر جوابی یافتید برایم پیام خود را بگذارید .
ممنون . با خشنودی پروردگار
۱- دوران بوسیدن دست تا کی ادامه دارد ؟
۲- در تشکر از نهاد ها اولویت با کدام نهاد است ؟ به ترتیب اولویت بندی شده سپاه و بسیج و نیروی انتظامی!!!
۳- فرق بین حماقت و تلاش برای نشان دادن همنوع دوستی در چیست ؟ (بدون بادیگارد پریدن در میان جمعیت )
۴ - در آخر عدالت ...؟
سوال من ... ؟؟؟ 
به زودی آپدیت خواهم شد.منتظر نظرات شما می مونم.
